....
هیچ کاری که نکردیم هیچی، من اجازه دادم تو اولین نا امنی رو تجربه کنی، اولین فریادهام سرِ پدرت رو بشنوی، اولین دعوامونو ببینی....
چه تاریخِ خاصی هم بود برایِ این افتضاحِ تاریخی!!!!
یه دلِ سیر گریه کردم بعدش...برایِ خودم...برایِ خودم...و راستش دلم خواست رابطه م با همه ی همه ی آدم ها همینجا تموم بشه....
تو احسان:
به من بگو توی اشعارِ نظامی و مولانا و ...که میخونی، فقط عرفان و معنویت مهمه؟؟؟!!
هیچ مهم هست که بزاری یک نفر تهِ روزش اینجوری تو تنهاییش هق هق کنه؟؟ اونم جوری که از خستگی نایِ نشستن نداشته باشه و کفِ آشپزخونه دراز بکشه و به گریه هاش ادامه بده؟؟؟؟
چرا؟ چون فقط میگه نزار بچه از زورِ گریه حنجره ش پاره بشه؟
اوکی پیشِ منم که هست ممکنه به گریه بیفته، ولی من کی اجازه دادم گریه ش اینطوری به زجه هایِ از تهِ دل تبدیل بشه...!!
و اینطوری شد که از بغلِ بابات محکم کشیدمت...مثل همیشه چسبیده بودی بهش و نمیخواستی جدا بشی...گفتم زهرِ مار و محکم کشیدمت....
چطور فردا تو چشمایِ معصومت نگاه کنم؟؟
برچسب:
نویسنده: سینا عباسی